عبد الرضا سالار بهزادى
37
بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )
ارزش اقدام رفعت نظام در مبارزهء با استبداد نيستم ، امّا مسئلهء دقيقى در اينجا مطرح است : شخص رفعت نظام با تربيت و تحصيلات و شخصيت خود نمىتوانست تصورى از آزادى بدانصورت كه بعدها به وى نسبت داده شد داشته باشد . رفعت نظام روستايىاى بود كه به كمك خط خوب خود توانست تا مقام منشيگرى خانوادههاى بزرگ و حاكم بم ترقى كند ( وى مدتها منشى مرتضى قلى خان سعد الدولهء دوم و نيز منشى محمد خان اسعد الدولهء دوم پسر بزرگ زين العابدين خان اسعد الدوله بود ؛ پدرش از خواجههاى نعيمآباد نرماشير نيز در دستگاه زين العابدين خان اسعد الدوله بود ) و پس از آن محرك عمدهء وى در قيام ، حس جاهطلبى وى بود كه در آشفتگى آن روزگار مملكت در ميان بلوچهايى كه مترصد استفاده از هرفرصتى براى كشيدن انتقام از قاجاريه و مالا اعادهء استقلال خويش بودند دوستانى يافته بود . نيز توانسته بود اهل نرماشير را كه از سويى از احتمال چپاول بلوچها در هراس بودند و از سوى ديگر دورنماى قدرت يافتن مردى از ميان خودشان را شيرين مىديدند به صورت سربازان خود درآورد . مضافا اختلافات ميان خوانين بم از يكسو و اختلافات آنها با خوانين كرمان ( عمدتا اسفندياريها ) از سوى ديگر كه همراه با اغتشاشات بلوچستان و تمرد بلوچها موجبات ضعف آنها را چه در بم و چه در امر حكومت بلوچستان فراهم آورده بود ، 1 زمينه را براى قدرت يافتن رفعت نظام مستعد ساخته بود . اين پايگاه قدرت حس جاهطلبى وى را تحريك نموده و طبيعتا براى حفظ اين پايگاه بايد كه براى برآوردن انتظارات مردان خويش كوشش بكند . از اينرو نخستين اقدام وى در جهت تأمين امنيت نرماشير در برابر حمله و چپاول بلوچها بود . سوزاندن چوب و فلك غلامحسين خان شوكت الممالك كه در آن زمان پس از مرگ پدر لقب وى يعنى بهجت الدوله را گرفته بود و هنوز سردار مجلل نشده بود 2 و تازه دختر عدل السلطنه اسفنديارى - سردار نصرت بعدى - را به زنى گرفته بود ، درست است كه نتايج مثبت فراوانى در مبارزه با استبداد در پى داشت و بعنوان عملى سمبليك در اين راه و در اين مبارزه تلقى گرديد ، امّا بدين قصد و بدين نيت انجام نگرفت ، بلكه ريشههاى كاملا شخصى داشته و از اختلافات داخلى خوانين بم و با خوانين كرمان سرچشمه گرفته بود . ( رجوع شود به توضيحات قبل از نقل سند شمارهء 43 در اين كتاب ) . * * * امّا بهرصورت اين اعمال و قيام رفعت نظام با هرانگيزهاى كه صورت گرفت و هر برداشت و هر منظورى كه شخص رفعت نظام از قيام خود داشت ، نفس عمل وى به صورت قيامى بر عليه نيروهاى استبداد - و در نتيجه براى آزادى - درآمد و شخص او كه به احتمال قريب به يقين تصور و تفكرى از « آزادى » در مفهوم سياسى - فلسفى آنچنانكه بعدها به وى نسبت داده شده نداشت « آزاديخواه » قلمداد شد . چنين مسئله و « تضاد » ى را با مدّاقه در احوال بسيارى از قهرمانان انقلابهاى دنيا به طور كلّى كمابيش مىتوان دريافت . اينجاست كه استقلال « عمل » از « عامل » و از انگيزهها و مقاصد وى معنا پيدا مىكند ، و نه تنها استقلال « عمل » از « عامل » بلكه در موردى نظير اين مورد كه همه چيز در كوران حوادث تاريخ قرار مىگيرد سلطهء « عمل » بر « عامل » مفهوم مىيابد . اينجاست كه « عامل » با هرانگيزهء شخصى و